تبلیغات
دفتر خاطره ای به نام فیزیک مدرن

دفتر خاطره ای به نام فیزیک مدرن

اگر لذت کشف عمیق جهان را بفهمی،اولین گزینه تو فیزیک خواهد بود...آلبرت اینشتین

دوشنبه 30 اردیبهشت 1392

no face no name no number

نویسنده: مصطفی.ن   

و خدایی که در این نزدیکی است.

این مطلب احتمالا ویرایش و حتی حذف بشه.


همه خواسته ذهن یه انسان تو سن و سال من و با روحیات من چی میتونه باشه؟
مدتی از مرگ هراسانم و درست در اوج این ترس یه رویای همیشگی نجاتم میده.خدایا ممنونم که ما رو نامحدود آفریدی.

شاید همه انسان ها به نوعی درگیر چنین تفکراتی باشن.شایدم نه. احساس میکنم هوش و خلاقیت و رویاها و عواطف ما رابطه عمیقی با محیط اطرافمون و بقیه انسان هایی داره که باهاشون زندگی میکنم.نه.نتونستم منظورم رو برسونم.مهم نیست.خودم منظورم رو میفهمم.

چرا شب اینطوریه؟اآدم رو احساساتی و متفکر و فیلسوف میکنه؟
یادم باشه خراشیدگی های روحم رو شب ها درمان کنم.

و موسیقی.حس دوست داشتنیه همیشگی من برای خودم. بدون موسیقی هیچ جیزی لذت بخش نیست.حتی خود موسیقی!

و راضی نگه داشتن یک زن.از جنس مادر!همسر!دختر مورد علاقه!خواهر!

حس میکنم خداوند همه انسان ها رو با یه start-up config یکسان خلق کرده و کمتر انسانی پیدا شده که بتونه و بخواد که پیکر بندی اولیه خودش رو عوض کنه.

باز هم میگم. هیچ وقت دلم برای دانشگاه ایلام تنگ نمیشه.هیییچ وقت.شاید فقط برای بعضی استاد ها دلتنگ بشم.همین.

کاش میشد تحریم ها علیه ایران برداشته بشه حداقل یه نرم افزار با خیال راحت دانلود میکردیم!!!!

شب بخیر مصطفای جوان و خام و کم تجربه!!!
به امید خدا شدن.


دوشنبه 28 اسفند 1391

مرور

نویسنده: مصطفی.ن   

تصمیم داشتم کارای زیادی انجام بدم.مثلا خونه بسازم.ارشد امتحان بدم.لاغر کنم و خیلی چیزای دیگه.
خونه که تقریبا ساخته شد.چیزیش نمونده.حداکثر تا اواخر اردیبهشت تمومه کارش.
ارشد هم که قشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ رفت تا سال دیگه!
لاغر هم که نکردم.فقط این آخرای سال راه حل علمی و عملی رو پیش گرفتم.
سال سختی بود.
خیلی سخت.
اول سال که با کار ساختمونی شروع شد و کلاس نرفتن و درس و دانشگاه رو کلا تعطیل کردن.البته خوشبختانه ضرری به درسام نرسید و همه واحدام با نمره های خوب پاس شد.مخصوصا شبیه سازی:):):):):):):):):):)آخ چه حالی داد....
بعدشم که خوردم به اون اتفاق که ضرر مالی زیادی رو بهم تحمیل میکرد.
بعد از اون هم که جریان های مزخرف و بیش از حد داغون کننده ای که روح و روانم رو نابــــــــــــــــــود کرد قشنگ.
و بعد از اونم خبر حل شدن اون مشکل مالی که واقعا خوشحالم کرد.هم منو و هم مادرم رو
امسال تجربه های خیلی زیادی بدست آوردم.خیلی زیاد.اما به شدت گرون بود...اگه بخوایم چرتکه بندازیم حداقل 20-30 تا واسم خرج داشت.اما همیشه میگم.ارزشش رو داشت.
همه اینها به کنار.پروژه کارشناسی که واقعا مغزم رو خسته کرد:|
این آخرا که داشت موقع تحویل پروژه میشد دیگه رسما نابود بودم.
اونم که به مسخره ترین شکل ممکن دفاع کردم ازش:):):):):)
خلاصه سال پر مشغله ای بود.خیلی زیاد درگیری داشتم.خیلی زیاد.
---------------------
امیدوارم سال جدید سال خوبی باشه.از کار و فعالیت سنگین اصلا نمیترسم.از اینکه ذهنم مدام مراقب هزار تا کوفت و زهر مار باخود و بیخود باشه بدم میاد.
اگه خدا بخواد با کمک بچه ها موسسه رو یه سر و سامانی میدم  که بشه بهش به عنوان یه فرصت طلایی نگاه کرد.
و از همه مهمتر برای ارشد هم تلاشم رو بکنم.
--------------------
و اینکه زندگی خیلی باحال تر و خفن تر از اونیه که فکرش رو بکنی

جمعه 6 بهمن 1391

فیسبوک یا اینجا؟؟؟

نویسنده: مصطفی.ن   

فیسبوک هم هست برای نوشتن.
اینجا فقط خودممُ خودم.تمیز و مرتب.درست مثل یه دفترچه خاطرات.
تو فیسبوک نوشتن شبیه خاطره نوشتن گوشه کنارایِ روزنامه باطله س.

پنجشنبه 28 دی 1391

انتخاب راه

نویسنده: مصطفی.ن   

راهم رو انتخاب کردم.
ارشد!!!!
باید به شدت بخونم.
خوشحالم که از بلاتکلیفی نجات پیدا خواهم کرد.

شنبه 23 دی 1391

یکی تو مایه های هیچکی

نویسنده: مصطفی.ن   

برای یکی تو مایه های هیچکی و همپنین برای تیتی(محبوب فرضی من.تیتی هم اسم خاصیه که بهش علاقه دارم.همینجوری بی دلیل!!!)
اینجا رو نمیدونم چی اسمشه:شاید پیش نوشت:)
عرض شود که من پسر خوبی نیستم.آدم گناه کاری ام.مثل خیلی ها و بر خلاف خیلی ی ی ی های دیگه.
مثلا دروغ میگم.زود عضبانی میشم.هرچند متنننفرم اما بعضی وقتا غیبت میکنم و خیلی کارای ریز و درشت دیگه!!!
-------------
"کاش اینهمه شوق همیشه موندگار باشه... ما آدما به همه چیز دنیا حتی به بودن محبوبمون عادت میکنیم..."
ببین یه واقعیت رو بدون:هیچ کسی از بودن هیچ آدمی تو زندگیش همیشه شوق اولیه رو نداره
مثلا پدر مادر حتی:اونا که از اول بودن.باید باشن.نباشن که نمیشه.اگه هم نبودن یه جای زندگی لنگه
اما محبوب:اوایل که میاد قشنگه.اما یواش یواش محبوب عوض میشه و این اشتباه فاحش همه ماست:)محبوب عوض نمیشه.ما اون رو درست میشناسیم و میفهمیم ای بابا...اینکه شبیه اون چیزی که تو رویاهام بود نیست.محبوب هم همین حس رو راجب ما داره.این یه اتفاقیه که قطعا و بلاشک برای همه میفته.شرط میبندم سر هرچی که بگی.
حالا بعضیا این تفاوته کمه و دلشون خوشحال تر میمونه اما بعضیا تفاوته خیلی زیاااده....و دلشون پژمرده میشه.
اونایی هم که تا آخر شوقشون فوران میکنه جزو دسته دوم هستن که تفاوتاشون با هم کم بوده.
تفاوت ها همیشه وجود دارن.اما یه قسمت عمدش بر میگرده به خودمون.که چطور میشه از اون آرمان اولیه بگذریم و به وضع موجود رضایت بدیم.خب.من اسم این رو عشق نمیذارم(گذشتن از آرمان اولیه عشق میتونه باشه اما مطمینم اون تفاوته کم بوده مقدارش)
هرچند....واقعا و صریحا اعتقاد دارم عشق زمینی وجود نداره و آدم فقط میتونه عاشق کسی یا چیزی بشه که کمال مطلقه که فکر کنم وجود نداره.اگه هم داره دم دست ما نیست.
همین عشق زمینی.مثلا عشق تیتی:
نمیدونم اسمش عشقه یا نه.با اون موجود تو آرزوهام فرق داره.اما فرقش آذار دهنده نیست.شاید دلیل عمده بروز اتفاقای بد و ناخوشایند بین این دو نفر(من و تیتی)دلیلش چیزی نباشه جز خیانت!!!من اسمش رو برای خودم میذارم "خیانت".چون برای شخص خودم هنوز تیتی رو با اون رویاهه مقایسه میکنم.قطعا شبیه نیست.اونم همین کار رو میکنه.منم قطعا شبیه رویای اون نیستم.این یعنی خیانت.مقایسه...این خیانته.
"دو تا آدم که میخوان یه عمر زندگی کنن باید از همه چیز هم لذت ببرن!!!"
این به نظرم مسخرس...کی گفته که باید اینجور باشه.آدما که اگه قرار باشه از همه چیز هم لذت ببرن که فایده نداره.عشق که هنر نمیشد اونوقت.
آدم که همیشه نمیتونه خوش اخلاق و مرتب و با کلاس و شیک باشه.دوس داشتن و عشق ورزیدن به چنین آدمی که هنر نیست!!!
منکه به شدت اعتقاد دارم کسی لایق دوست داشتنه که تحت هر شرایطی و هرجووووری که باشی تو رو دوست داشته باشه و ازت ایراد نگیره و سعی نکنه تورو عوض کنه.هر جووووووووووووووووووووری که هستی.بد اخلاق.بد لباس.چاق.لاغر.کچل.پر مو.زشت.زیبا.شاد.غمگین.کم انرژی.پر انرژی.کم حرف.پرحرف.
و این صد در صد دو طرفس.
خیلی چیزا من رو آذار میده.
مثل خیلی چیزا که تیتی فرضیه مارو آذار میده.
دو تا راه دلیل داره:
یا اینکه واقعا طرف اینجوریه و نمیشه کاریش کرد
یا اینکه شاید قلقش دستمون نیومده.
اگه مورد اوله که کاریش نمیشه کرد دیگه.هست.قابل عوض شدن نیست.سعی کن برای خودت حلش کنی.
اگه قلقش دستت نیومده خب یه تکونی به خودت بده و سعی کن قلقش دستت بیاد.
اگه تعداد مورد های اول زیاده آدم باید بشینه فکر کنه با خودش که اگه میتونه بمونه و اگه نه دل بکنه.بهر حال دل کندن سخت نیست.اما ارزشش رو داره
اگه مورد دومه که بسم الله.آدم باید شروع کنه و قلق طرفش رو به دست بگیره.
و اما تضاد ها که بدترین قسمت ماجراست که کنار اومدن یکی مساویه با اذیت شدن یکی دیگه.
تو این شرایط باید 50-50 تمومش کرد.همین.راه حل دیگه ای نداره.
===============
نمیدونم چرا شما رو مخاطب قرار دادم اما خب انتظار همدردی و همدلی و ازین چیزا ندارم:) جون این یه داستان فرضی با یه آدم فرضیه.:):):)
####################################################################################

شعر خودم که نبود.فکر کنم منبع رو گذاشته بودم البته.پس فیزیک میخونی:)خوبه.خوشم میاد از فیزیک.رشته دوس داشتنی من بود...
تیتی هیچکدوم ازونا که گفتی نیست:)
از خرفات چیزای خوبی یاد گرفتم.
وجه مشترکمون کجاس الان دقیقا؟؟؟؟
و اینکه موفق باشید:)


:)یادش بخیر:)فیزیک 1 دکتر کاوش...بهترین درس عمرم بود...

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :