دفتر خاطره ای به نام فیزیک مدرن

اگر لذت کشف عمیق جهان را بفهمی،اولین گزینه تو فیزیک خواهد بود...آلبرت اینشتین

یکشنبه 28 اسفند 1390

فیزیک،آری یا نه؟

نویسنده: مصطفی.ن   

90/12/28
-
به قول این یارو: میدونستی که چشامی؟همه آرزوهامی؟
                                      میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی؟
بگذریم....
--------------------------------------------------------------------------------------------
90 هم تموم شد
شروع زیاد خوبی نداشت و امیدوارم پایان خوبی داشته باشه!!!
سال پر کاری بود،پر از یادگیری،پر از تجربه و سرشار از لحظه های خوب و با غلظت کمتر لحظه های بد و یه اتفاق فوق العاده بد!!!!م.ب.ط.ع
از 91 خوشم نمیاد.رند نیست.همون 90 گفتنش راحت تر بود.
یادم باشه تمرین کنم و بازهم تمرین و باااااااااااااااز هم تمرین برای کمی خودداری...کمی کنترل عصبانیت....کمی بی خیالی...یه اتفاقاتی افتاد که اگه فقط یه ذره میتونستم کنترل پنل اعصابم رو بهش اشراف داشته باشم میشد خیلی حال کرد!!!!
اینم بگذریم
-------------------------------------------------------------------
آها...
میخواستم اینجا بیکار نباشه!!!
برای توسعه دانش و علوم بشری و در راه اعتلای علم(املای اعتلا شاید غلط یاشه) میخوام از دانش اندک و بسیااااااااار اندکم در زمینه علوم شبکه و کامپیوتر و چه میدونم از چیزهای جدیدی که خودم یاد گرفتم اینجا بنویسم با اندکی چاشنی غیر علمی و غیر فنی!!!
به نظر باید اسمشم عوض کنم...اما هنوز سر حرفم هستم!!!!
فیزیک زیبا است...سرسار از چالش و بسیار غیر قابل قبول!!!!!
-------------------------------------------------
برنامه های سال 91:
1- کاهش 10الی 15 کیلویی وزن
2- تموم کردن این کارشناسی دست و پا گیر و بیخود
3- زدن با تمام قدرت تو گوش موجود ضعیفی به نام "کارشناسی ارشد"
4- ساختن خونه!!!!
5- انسان شدن
-----------------------------------------------------------
اینم چشم انداز من برای سال 91
عجب استراتژیستی شدم واسه خودم:)

سه شنبه 13 دی 1390

بی همگان به سر شود...

نویسنده: مصطفی.ن   

آسمون،شبای زمستون خیلی قشنگه،رنگ سیاهش عمیقه و پاکیش مثال زدنی،مثل چشمای یه بنده خدایی...
خیلی وقت بود باید میومدم دق دلی خالی میکردم،غم و غصه تراوش میکردم،شایدم کلی خوشی،کلی خوشبختی،خوشبختی توام با غم،خیلی قشنگه به نظرم.

روزگار سختی رو دارم میگذرونم،و آدمی که روزگارش سخت تر از هر آدم دیگه اییه،و غم اون آدم  داره نابودم میکنه...غم یه آدم دیگه رو خوردن دل میخواد،یه دل آویزوون،یه دل داغون،یه دلی که دلبسته...
نمیدونم خوبه یا بد،اینکه خیلی آسون دلم خوشه به چیزای خیلی خیلی خیلی ساده!!!
این حس هرچند خیلی پایدار نیست اما خوبه،دوس داشتنیه،بهر حال بهتر از کلافٍگیه...

دوست داشتم میتونستم کمی آزادتر ابراز احساسات کنم،کمی آزادتر عزادار باشم،عزادار  پدر،عزادار رفتنش،بی مقدمه رفتنش،خدا میدونه چه فکرایی تو سرم بود و چه برنامه ها که یهو شد خیال،شد کااااااااااش،شد خاطره...

دوباره فکرای تکراری،دوباره فلسفه بافیا،دوباره آروزی داشتن ساعتی که یه روز زمان رو به عقب برگردونه،دوباره بغضای محجوب و با حیا که نمیشکنن و فقط گلوتو فشاااااار میدن...

چیزی که بیشتر از همه عذابم میده اینکه باید خوب باشم،خوشحال باشم و عین خیالمم نباشه که مبادا مبادا مبادا.....

یه اتفاقی افتاد که واقعا  فکر کردم نامردم،چیزی که فکرشم نمیکردم،کاری که الان ازش خجالت میکشم...به خدا خجالت میکشم،نامردی هم حدی داره،آدم با دشمن خونیش اینکار رو نمیکرد چه برسه به پاره تنش...چه برسه به عزیزترینش...خداکنه بشه لکه ننگش رو از رو پیشونیم پاک کنم...من و نامردی؟عمرااااااااااااااا

==دوس دارم کنارت باشم،همراهت باشم،مثل کوه که چه عرض کنم،قد یه تپه کوچولو میتونم پشتت باشم،فقط بدون اینکه میگن بی تو میمیرم که چرته.،اما حال و احوالی بهتر از مردن هم نصیب آدم نمیشه...==




شنبه 16 مهر 1390

MUT

نویسنده: مصطفی.ن   

امشب به شدت دلم واسه بچه های مالک اشتر تنگ شد...یااااااااادش بخیر ..بخدا روزای قشنگی داشتیم باهم...
اتاق 516(کردستان) با حظور عارف عزیز دلم،مصی پاورپوینت با اخلاق و دوست داشتنی،سجاد اپتیک رهبر،طیب یا مرام و با صفا و شیطون،امید بد اخلاق و خشن هوافضا،سجاد اپتیک،اسطوره بود برام همشیه..خیلی مرد بود...با اخلاق.درسخون و محترم و تر تمیز...یونس که میشه گفت اکثر اوقات با هم بودیم...تنبور عارف که همیشه دست من بود...ماکارونی پختن من و لقب مامان مصطفی گرفتنم...وای بخدا دلم برای کلاسای چمران یه ذره شده...واسه دکتر یوسفی خنده دارمون،واسه دکتر کاوش عزیز،واسه غم تنهایی تو خوابگاه،واسه مسیر 13 ساعته ایلام اصفهان،واسه شاهین شهر،واسه ترمینال کاوه،واسه بچه های گل اتاق 517 و 518 با حظور:مصی ایلامی(خودم)..میلاد جوجو....فاضل آخوندی،هادی مودب،میثم نورمحمدی و اون لهجه فوق العاده شیرینش،واسه امین بی غل و غش و ساده دل،واسه جواد کرمونی و اون کامپیوتر و PES 2009،واسه حسین با اون هیکل محکم و رفتار پر مهرش،واسه پروفسور اوکتت،واسه غذاهای خوشمزه سلف!!!واسه باشگاه بدنسازی و مربی با مرامش،واسه استخرش،واسه بلوک 5 و بلوک 3،واسه مسجدی که قبلا کلیسا بود،واسه بوی عجیب غریب راهرو های ساختمان خوارزمی،واسه اون توربین درب و داغون سالن ساختمان چمران،واسه جشن شب یلدا و مهمونی بچه های کردستان(اتاق 517)،واسه اون سالن آمفی تئاتر خاطره انگیزش،واسه بچه های فیزیک 87 مالک اشتر و علی کبریتی،مسعود خانجانخانی،بهزاد که فرار کرد رفت کشتی،واسه بچه های شیمی...خدایا..اسمشون یادم رفته...اما این اسم رو خوب یادمه...توحید ارسطو...پسر دوست داشتنی و آپدیتی بود...بخدا بهترین دانشگاه ایرانه بخدا...
اما مطمینم هیچ وقت دلم برای دانشگاه ایلام و همکلاس هام تنگ نمیشه...
اگه خاطره شیرینی دارم مربوط به 2 ترم تحصیل در دانشگاه صنعتی مالک اشتر اصفهانه...همین و بس...
همتون رو دوست دارم بچه های MUT...

شنبه 16 مهر 1390

ببخشید جناب گاو

نویسنده: مصطفی.ن   

ببخشید جناب گاو

پنجشنبه 31 شهریور 1390

بی حوصلگی.

نویسنده: مصطفی.ن   

خیلی مسخرس.اما این روزا فقط  SQL بهم آرامش میده....
دلم خوشه بهش.بذار باشه.
آقا کی میگه موسیقی سنتی آرامش بخشه؟؟؟بنظرم آرامش بخش ترین موسیقی هوی متاله.ازون خفن باحالاش...
حالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از فیسبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوک بهم میخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوره...
کاش زودتر از دست این مردم بی همه چیز خلاص شم...لعنت به مردم بی همه چیز شهرم.به همه بی فرهنگی ها.همه عقده ها.همه عقب ماندگی ها...اینا در اوج ادعا و تریپ باکلاسی سرشارن از عقده و بی هویتی...فرهنگ.ادب.شرف براشون بی معنی شده.
داشتم فک میکردم.خب.وقتی خونه رو ساختیم.وقتی پس انداز کردیم.وقتی ازدواج کردیم.وقتی بچه دار شدیم.وقتی دکترا گرفتیم.وفتی بچه ها بزرگ شدن.وقتی ازدواج کردن....فکر کنم در اوج پیری -اگه بهش برسم-بشه خوشبختی رو پیدا کرد....
اما من میخوام الآن خوشبخت باشم...خیلی ی ی ی ی ی چیزای مسخره برام شده آرزو...کوهنوردی با دوستام...یه شب تا صبح دور هم ساز زدن و خوش بودن...صبحانه کللله پاچه خوردن...آخ خ خ خ خ من دلم شب سکوت کویر میخواد.دلم شب و کوه میخواد...خودم قلیون نمیکشم اما صدای قل قل قلیون بچه ها.زیر اسمون پر ستاره...واااااااای ی ی ...بخدا دیگه شده یه کار بسیاااااااار روحیه بخش...
دلم ماهی کباب میخواد با سیر ترشی اونم شمال...
خیلی از قبلنا بهتر تر ترم...و باز هم خدا رو شکر...هر لحظه خداروشکر...هر لحظه...

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :